|
من و تو و یکی دیگه می نویسم از خودم، از تو و یکی دیگه..می نویسم که یادم بمونه
| ||
|
خیلی سخته ناچار به انجام کاری باشی که خواسته ی قلبت نیست، ناچار باشی پا روی قلبت بزاری و وانمود کنی که صداشو هم نمی شنوی مثل وقتی که مجبوری بری، نه اینکه کسی مجبورت کرده باشه بلکه یه حسی بهت میگه "برو" تا بمونه.."نباش" تا باشه.."بشکن" تا نشکنه.."غمت رو پنهون کن" تا غم به دلش نشینه.. مثل مادری که از بچش دل می کنه تا آسمون و عرصه ی پروازش کنه.. به اینا چی می گن؟؟..مگه نه اینکه عشق همینه همیشه که نباید باشی تا محبتتو اثبات کنی..اصلا مگه باید محبتو اثبات کرد!! این یه قرار داد ساده ولی در عین حال پیچیدس..بین خودت و دلت...یه کشمکش پنهونی...هیچکس نمی دونه چی بینتون می گذره فقط یه زمزمه..یه ندایی از درون...می شنوی؟! "رهاش کن..بهش بال پریدن بده..شاید لحظه ی پروازشو توام ببینی..همین امروز، شایدم همین فردا..درست تو افق دید تو!!" ........... ***برای دوستی که جاش پیشم امنه [ یکشنبه ٤ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۱٩ ب.ظ ] [ من ]
امروز این شعر زیبای سهراب سپهری رو خوندم، دلم می خواد با من شریک بشی و از خوندنش لذت ببری
........
شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
:با خودم می گفتم
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
هیچ!!!
زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی در همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند
زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت
زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم
[ جمعه ٢٥ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱:٥٤ ق.ظ ] [ من ]
دو سه روز بود که همش می پرسید "هواپیمای بدون سرنشین یعنی چی؟" ، "کنترل از راه دور چیه؟" ، "حقوق پشه ( بشر) یعنی چی؟"..منم دست و پا شکسته هر چی که بلد بودم جواب می دادم و پیش خودم می گفتم حتما تو اخبار یا یه برنامه ی علمی یه موضوع جدید دیده واسه همین زیاد پیگیرش نمی شدم تا اینکه دیدم نخیر این موضوع هواپیما تموم شدنی نیست و خانوم هر کی و می بینه بحث می کنه که هدف از فرستادن این هواپیما چیه!! انصافا اگه سوال جوابای مادربزرگم نبود امکان نداشت حالا حالاها باخبر شم که دور و ورم چه خبره! مخصوصا که هیچ وقت و علاقه ای واسه دیدن تلویزیون ندارم. الانم هیشکی جرات نداره وقتی تلویزیون داره این هواپیما رو نشون می ده یه کلمه حرف بزنه!!آنچنان با ذوق و شوق نگاش می کنه که آدم شک می کنه که چی دارن نشون می دن خلاصه اینکه مادربزگم تحلیل سیاسیش اینه که این هواپیما رو الکی فرستادن تا یه بهانه ای واسه حمله کردن به ما داشته باشن!! تازه وقتی می خواد اینو بگه خیلی یواش میگه تا کسی نشنوه [ جمعه ۱۸ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۱۸ ب.ظ ] [ من ]
وقتی اومد که من اینجا نبودم ولی وقتی برگشتم هنوز حیاط پشتی سفید و دست نخورده بود، یکدست سفید حتی بدون ردپای گربه گل شب بو همه ی شاخه هاش شکسته، نه فقط گل شب بو ، درخت پرتقالم همینطور، مجبور شدن پرتقالا رو بچینن تا شاخه ها سبک شن، الان همه ی شاخه ها رو قطع کردن جز یکی که سالم مونده بود... گل شب بو هنوز همونطور خمیده و بی حاله، می گن نمیشه براش کاری کرد تا خودش دوباره جون بگیره یه شاخه شویدی دم روباهی پیدا کردم که شکسته بود، خیلی دوسش دارم، گذاشتمش تو یه شیشه آب شاید ریشه بزنه، مادر بزرگم میگه ریشه نمیزنه، احتمال زیاد حق با اونه ولی حداقل تا وقتی که سبزه آب می خوره سفید و قشنگه...شاید خودشم نمی دونست وقتی می یاد باید مواظب ضعیفا باشه. [ شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۱٠ ق.ظ ] [ من ]
دارم به روز امتحان نزدیک می شم، اصلا من چی کارم! این، روزا هستن که از فاصله های دور میان و نزدیک میشن و خیلی زود هم رد میشن و میرن... فردا نه پس فردا...این دفعه بیشتر از دو دفعه ی قبل خوندم...نگرانم، استرس هم دارم چرا انقد آدما راه می رن! این تلفن چرا انقد زنگ می خوره! چرا انقد در اتاقشو باز و بسته می کنه! دستگاه کپی چقد صداش بلنده! هر روز این صداها بودن و من نمیشنیدم؟!! الان حتی صدای روز امتحانو می شنوم ( به این میگن نمونه کامل خود درگیری و ضعف اعصاب) صداهای زیادی هست که نمی شنویم، شاید اونقدر اهمیت ندارن که بخوایم بشنویم! چقد خوب که خیلیاشو نمی شنویم و چقد بد که به خیلیاشون اهمیت نمی دیم!!! راستی کی می گه چه صدایی ارزش شنیدن داره و واسه چه صدایی باید گوشات نشنوه؟.. من؟ تو؟ یا یکی دیگه؟! [ دوشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٠٠ ب.ظ ] [ من ]
ابرها در گذرند و می بارند..بدون وقفه می بارند..بدون هیچ چشمداشتی می بارند...رو سر من؛ رو سر تو؛ و حتی رو سر یکی دیگه... الان چند روز میشه که یکسره داره بارون می یاد.. خیلی قشنگه ولی یه وقتایی خیلی ترسناک میشه...آخه اینهمه بارون!!! اینهمه آب!! مطمئنم الان یه نفر داره دعا میکنه این بارون بند بیاد آخه پنجشنبه عروسیشه... خدا کنه همه یه سرپناهی داشته باشن که خیس نشن..یخ نزنن! [ سهشنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٠ ] [ ٩:٤٤ ق.ظ ] [ من ]
این روزا با این آب و هوای بارونی و سرد یاداور تمام لحظاتیه که دوست داشتم تو همون موقع ها بودم و زمان از حرکت می ایستاد...لحظه هایی که دوست داشتم توشون غرق می شدم..لحظاتی که دوست داشتم تکرار می شدن روزایی که با بچه های دوره ی ارشد وقت نهار تو اون سرما دسته جمعی می رفتیم نهار...آسمون ابری...گاهی بارونی...باد...کاپشن...شالگردن... روزی که رفتم شرکت یکی از دوستام...بارون...شیرینی...پالتو...صورت یخ زده...ساختمونای بلند و دلگیر روزایی که کلاس زبان تعطیل می شد و ما از سر کوچه پیراشکی شوکولاتی می خریدیم و یه چهار راه و پیاده می رفتیم...مریم...راضیه..آیسان...آزاده روزایی که خسته بر می گشتم خونه و گرمای لذتبخشی تو لحظه ی ورود مینشست رو پوست صورتم...چایی...کدو حلوایی...بالشت...پتو... این سری که رفتم خونمون اصلا دلم نمی خواست برگردم..اصلا...چقدر گرمای خونمون با گرمای اینجا فرق می کنه..مامانم...بابام...داداشم...جمعه ها...خاله...بچه های خاله پاییز و همه ی خاطرات قشنگش
[ یکشنبه ۸ آبان ۱۳٩٠ ] [ ٢:٠٥ ب.ظ ] [ من ]
آدم کلی کار داره و می دونه باید انجامشون بده ولی دلش می خواد هر کار دیگه ای بکنه جز اونا..مثل شبای امتحان که یه دفعه هوس می کردی رمان بخونی یا فلان فیلمو ببینی یا یادت می افتاد که چرا فلان رشته ورزشی رو شروع نکردی بعدش به خودت وعده می دادی که وایسا این امتحانا تموم شه می دونم چی کار کنم.. بازم امتحانا تموم می شد و هیچ رمانی خونده نمی شد و هیچ فیلمی دیده نمی شد و هیچ ورزشی شروع نمی شد.. الان دقیقا همون حال و دارم...اون خونه روبه رویی چقد بزرگه..عجب حیاطی دارن!! [ چهارشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٩:۳٤ ق.ظ ] [ من ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||